سيد حسن مير جهانى طباطبائى
468
جنة العاصمة ( فارسي )
اوست ، اوست امير مؤمنان و آقاى مسلمانان و صاحب پرچم پيشانى و دست و پا سفيدان - يعنى شيعيان - اوست كه مىنشيند روز قيامت و خداى عزّ و جل او را مىنشاند بر صراط ، پس دوستان خود را داخل بهشت مىكند ، و دشمنان خود را در آتش مىفرستد . پس فرستاده برگشت و به ابى بكر خبر داد به آنچه كه فرموده بود ، پس آن روز را ساكت شدند . چون شب شد على فاطمه را بر الاغى سوار كرد و دست دو فرزندش حسن و حسين را گرفت و نگذارد احدى از ياران پيغمبر را مگر اينكه آمد در منزل او ، پس از حق خود سؤال كرد ، و ايشان را سوگند داد ، و از آنها يارى خواست ، و هيچيك او را اجابت نكردند غير از ما چهار نفر ، پس ما سرهاى خودمان را تراشيديم ، و بذل كرديم نصرت و يارى خود را براى او ، و زبير بينائى او از ما شديدتر بود در يارى كردن آن حضرت . پس چون على عليه السّلام ديد آن جماعت يارى او نكردند و اجتماع كلمهء آنها با ابا بكر بود و او را بزرگ مىداشتند در خانهء خود نشست . پس عمر به ابى بكر گفت : چه مانعى دارد اگر بفرستى دنبال على كه بيايد بيعت كند ، براى اينكه كسى باقى نمانده است كه بيعت نكرده باشد غير از او و اين چهار نفر . ابو بكر رقّت قلبش از عمر زيادتر بود ، و مداراى او بيشتر بود ، و عمر سختدلتر و تندخوتر و بىرحمتر و جفاكارتر بود . ابو بكر گفت : كى را بسوى او فرستيم ؟ عمر گفت : قنفذ را مىفرستيم ؛ زيرا كه او مردى است دلسخت و جفاكار و از طلقاء مىباشد ، و يكى از اولاد عدى بن كعب است . فرستادن ابو بكر قنفذ را با جماعتى بطلب على عليه السّلام پس قنفذ با جمعى از ياران او آمد بر در خانهء على اذن خواست ، آن حضرت